دیروز یکی از دوستان فعال در فضای اجتماعی شهر رو دیدم. بعد از سلام و احوالپرسی و چاق سلامتی گفت دارم میرم شهرداری. گفتم خیره انشااله. گفت میخوام برم شهردار رو خفه کنم! خندیدم و گفتم شهردارِ بنده خدا چیکارت کرده؟ گفت بگو چیکار نکرده. گفتم خوب بگو چیکار نکرده!!! گفت سر همین قضیه ی نورالشهدا دیگه. با خودم فکر کردم شاید کسی متعرض ساحت مرقد شهدای عزیزمان شده و پرسیدم کسی متعرض قبور شهدا شده؟ گفت کجا سیر می کنی که خبر نداری! گفتم کشتی منو، بگو چه خبر شده؟ گفت عده ای به نام شهدا چند هزار متر از جنگل محوطه نورالشهدا رو تخریب و در حال گودبرداری محوطه ی وسیعی برای ساخت و ساز هستند. تعجب سراپای وجودم رو گرفت. ناباورانه خداحافظی کردم. طاقت نیاوردم و برای کنکاش راهی نورالشهدا شدم.
مثل خیلی دیگه از مردم این شهر با نورالشهدا غریبه نیستم، مثل خیلی از شما من هم هر از گاهی که دلم از قیدوبند شهر می گیره و ساز ناکوک و غریب تکنولوژی گوش و دلم رو می خراشه، به دامن «هارمونی سبزمعنوی ناهارخوران و نورالشهدا» پناه می برم و گوشِ جان به آوای سکوتِ قریب مردانی نام آور در بستر زمردین جنگل میسپارم و برای دقایقی احاطه ی زمخت زمانه ی نامراد رو پشت درب خانه ی ساده و بی رنگ و ریای شهدای عزیز جا میگذارم و تن و ذهن خسته ام رو از غبار ناملایمات جلا می دم.
با خودم می گفتم احتمالن قضیه اینطور که دوستم می گفت نیست، درسته دست دلسوزان این شهر از مسند تصمیم گیری کوتاهه، اما مدیران نادلسوز غیر بومی ادارات استانی و شهری هرچقدر هم با مشکلات مردم این شهر غریبه باشند اما مطمئنن برای حفظ زمرد کم مانند «ناهارخوران»، که سرمایه نسل های امروز و فردای این مملکته کوتاهی نمی کنند یا حداقل قانون اجازه دست درازی به کسی رو نمی ده. هنوز داشتم با ناباوری خودم کالنجار می رفتم که صدای غرش گریدر و بلدوزر های قول پیکر و صیحه ی شنی اونها توی سرم آوار شد. خدای من!!!
خدای من!!!
خدای من!!!
« با دیدن این فاجعه گسترده نفسم به شمارش افتاد و طاقتم به سر آمد»
جلوی چشمانم شکافی عمیق دیدم که پهلوی سبز جنگل رو شکافته بود، چهره ی مهربان و مظلوم ناهارخوران دندان در هم فشرده ، از زخم خونینی که محوطه ی وسیعی رو سرخ کرده و خراشیده بود زجه سرداده بود.
خیلی متاسف شدم که پربرکت ترین نهاد انقلاب متولی نابودی قسمتی از سرمایه ی شهر ما شده و آغازی رو کلید زده که احتمالن بهانه ی دور جدید هجمه ی جنگل خواران فرصت طلب به گنجینه ی «جان دارِ» ملی ما خواهد بود.
نگین نورالشهدا درانگشتر ناهارخوران توی این چند سال به دور از هیاهوی شهر سنگ صبور ما بوده. اگر طبق عادت ناهارخوران ما رو برای رسیدن آخر هفته بی قرار می کرد، اما صفای تنها بودن با شهدا و آرامش محیط معنوی نورالشهدا و بهره بردن همزمان از طبیعت، غروب به غروب دل ما رو تنگ می کرد و ما رو از تلاطم شهر به این ساحل سبز می کشوند. اما حالا چی ... ! خلوت «ما و شهدا و طبیعت » رو چه پر سر و صدا دارن خراب می کنند.
با چه وسوسه ای و چه توجیهی این آرامشگاه رو از ما می گیرید و با چه استدلال و منطقی سردرختان رو از بیخ می بُرید. با چه توجیهی می خواهید سبزینه ی جنگل رو لگدمال چکمه های شهر می کنید.
. آیا شهری به این فراخی که گونه هاش از فقر جاذبه های فرهنگی و تفریحی پیش مردمانش سرخ و شرمگینه نمی تونست جایی در دسترس تر و پیش چشم تر از دل طبیعت برای احداث موزه دفاع مقدس و ترویج فرهنگ ایثار و دفاع مقدس باشه!
از همون جا عهد کردم این درد دلها رو نزد کسی ببرم که امام شهدای نورالشهدا از ایشان بعنوان «دلسوزترین و بادرایت ترین» فرد برای مملکت یاد کردند و همه ی ما سالهاست مفتخریم دل به ولایت ایشان سپردیم.
از همه گرگاندوست ها و طبیعت دوست های عزیز هم خواهش می کنم عرض حال نورالشهدا رو به محضر رهبر با درایت انقلاب امام خامنه ای بنویسند.
لطفن امروز بنویسید که فردا برای ناهارخوران خیلی دیره.

---------------------------------------------------------------------------------------------


اما من از خجالت داشتم آب می شدم
. این جمله ی پسرک اینقدر به استخوانم نشست که همونجا پاکت سیگارم رو مچاله کردم و برای همیشه از پنجره ی تاکسی به بیرون پرد کردم.