درباره نویسنده
علی شربتی
علی شربتی - گرگان من گل آفتابگردانم از رخت رو برنگردانم غیر سیمای آسمانی تو قبله دیگری نمی دانم تقدیم به محمود تک سرنشین ردیف اول محبتم،عزیزی که دیرش یافته ام
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • فراخوان ارسال عرض حال به محضر رهبر معظم انقلاب در خصوص تخریب جنگل در نورالشهدا
  • داستان- مرگ نیمه تمام
  • دارا و سارا
  • نمایشگاه عکس اینترنتی میثم لطفی
  • داستان:نوشته هنرمند وبلاگنویس گرگانی سمیه گلبینی مفرد
  • داستان:«عشق بوف و نیلوفر»
  • کفران نعمت
  • یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
  • - مامان این فضیل راهزن چقدر بوی سیگار میده!!!
  • حاج آقا!!!!!!!!!!!!
  • روز آذربادگان
  • سرقت از تاکسی شهری
  • روز سینما بر همه اهالی هنر هفتم فرخنده باد
  • روز گرگان فرخنده باد- مستند- داستان«اولین عکس هوایی گرگان از میدان شهرداری»
  • قلبم فشرده می شه بخوام کنار این پست بنویسم «مستند-داستان»: «حراج می شود»
  • شب وبلاگی، شب هایی باشکوه و دوست داشتنی در کنار دوستان مجازی
  • شب وبلاگی گرگاندوستان
  • فکرهای سرگشاده ی من- شاهکوه
  • قصه ی گرگانشهر 1( جشن طومار نویسی گرگانشهر)
  • مستند ابراهام
  • داستان- سوپوری که له شد
  • محیط بان سنگدلی که گریه می کرد
  • داستان «دوچرخه »
  • میز گرد درآمدی بر گرگان پژوهی در دانشنامه گلستان
  • کسی پاهای گمشده ی این لنگ کفش رو ندیده؟
  • راننده تاکسی! آدم نمی شی، بدم گوشِت بِبُرند؟
  • جوانی که سبیلش هشت بود و هشتش گرو نه
  • پرستار مهربون
  • 51.840.000 ثانیه
  • کارفرمای قصی القلب
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
دوستان من
  • وبلاگ اختصاصی تاکسیرانان گرگان
  • ناگفته هاي من و تو
  • دلدادگان استاد شجريان(وبلاگ دیگه خودم)
  • نوشته های منزوی
  • تاکسی
  • مجله اینترنتی ناونیا
  • گرگان ما
  • پرانتزی هم برای من
  • شهر من گرگان
  • گرگان نامه
  • دنیای بیکران من
  • ایستگاه چهارم
  • دکتر علیرضا فولادی
  • کشکول رئیسی
  • هیچ
  • نوشته هايي براي خوانده شدن !
  • ساده اما بی ریا
  • دنیایی که من می بینم
  • گاه نوشته های محمد صالح صفایی
  • فریاد بی صدا
  • داستانک
  • آشپزی-فتوبلاگ
  • لحظه هاي سكوت
  • اینجا... گرگان زمین
  • دل نوشته های آقابزرگ
  • ورزش گرگان و ایران
  • تنها
  • انجمن وبلاگ نویسان گرگان دوست
  • دانش پرستاری
  • پسر گلم
  • جیغ
  • انجمن خیریه بانوان گرگان/مریم نبوی
  • مگم که ...
  • گربه ای در خانه ی خالی
  • دکتر سید مهدی موسوی
  • هواداران دکتر سید مهدی موسوی
  • باید سلام کرد به گسترده زیستن
  • ساحل
  • گرگان امروز
  • امیررضا رضایان
  • داستانک
  • داستان کوتاه
  • عاشقانه
  • بهترین های گرگان
  • مهندسی فناوری اطلاعات پیام نور گرگان
  • وقایع استرابادیه-محمد چراغعلی
  • پلاکی بر کلبه تنهایی
  • داستان نویسی اینترنتی- نجوای درون
  • دنیای رنگارنگ آناهیتا
  • متولد ماه خد(فاطمه کوچولو-متولد 19/5/90)
  • تشنه ی بیداری
  • اِستارباد
  • & $ گـرگـان تــئــــــــــــــاتــر $ &
  • از کرانه های خلیج گرگان
  • غروب یک صبح طولانی ...
  • مسیحانه
  • دوست عزیز محمدعلی کردمصطفی
  • چیزی چون شعر . . .
  • گرگان زمین
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



تاکسی شهری
یه راننده تاکسی توی گرگان که دوست داره زیر باران حادثه های شیرین تا ابد خیس باشه
فراخوان ارسال عرض حال به محضر رهبر معظم انقلاب در خصوص تخریب جنگل در نورالشهدا
نویسنده: علی شربتی - سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

دیروز یکی از دوستان فعال در فضای اجتماعی شهر رو دیدم. بعد از سلام و احوالپرسی و چاق سلامتی گفت دارم میرم شهرداری. گفتم خیره انشااله. گفت میخوام برم شهردار رو خفه کنم! خندیدم و گفتم شهردارِ بنده خدا چیکارت کرده؟ گفت بگو چیکار نکرده. گفتم خوب بگو چیکار نکرده!!! گفت سر همین قضیه ی نورالشهدا دیگه. با خودم فکر کردم شاید کسی متعرض ساحت مرقد شهدای عزیزمان شده و پرسیدم کسی متعرض قبور شهدا شده؟ گفت کجا سیر می کنی که خبر نداری! گفتم کشتی منو، بگو چه خبر شده؟ گفت عده ای به نام شهدا چند هزار متر از جنگل محوطه نورالشهدا رو تخریب و در حال گودبرداری محوطه ی وسیعی برای ساخت و ساز هستند. تعجب سراپای وجودم رو گرفت. ناباورانه خداحافظی کردم. طاقت نیاوردم و  برای کنکاش راهی نورالشهدا شدم.

مثل خیلی دیگه از مردم این شهر با نورالشهدا غریبه نیستم، مثل خیلی از شما من هم هر از گاهی که دلم از قیدوبند شهر می گیره و ساز ناکوک و غریب تکنولوژی گوش و دلم رو می خراشه، به دامن  «هارمونی سبزمعنوی ناهارخوران و نورالشهدا» پناه می برم و گوشِ جان به آوای سکوتِ قریب مردانی نام آور در بستر زمردین جنگل میسپارم و برای دقایقی  احاطه ی زمخت زمانه ی نامراد رو پشت درب خانه ی ساده و بی رنگ و ریای شهدای عزیز  جا میگذارم و تن و ذهن خسته ام رو از غبار ناملایمات جلا می دم.

با خودم می گفتم احتمالن قضیه اینطور که دوستم  می گفت نیست، درسته دست دلسوزان این شهر از مسند تصمیم گیری کوتاهه، اما مدیران نادلسوز غیر بومی ادارات استانی و شهری هرچقدر هم با مشکلات مردم این شهر غریبه باشند اما مطمئنن برای حفظ  زمرد کم مانند «ناهارخوران»،  که سرمایه نسل های امروز و فردای این مملکته کوتاهی نمی کنند یا حداقل قانون اجازه دست درازی به کسی رو نمی ده. هنوز داشتم با ناباوری خودم کالنجار می رفتم که صدای غرش  گریدر و بلدوزر های قول پیکر و صیحه ی شنی اونها توی سرم آوار شد. خدای من!!!

خدای من!!!

خدای من!!!

 « با دیدن این فاجعه گسترده نفسم به شمارش افتاد و طاقتم به سر آمد»

 جلوی چشمانم شکافی عمیق دیدم که پهلوی سبز جنگل رو شکافته بود، چهره ی مهربان و مظلوم ناهارخوران دندان در هم فشرده ،  از زخم خونینی که محوطه ی وسیعی  رو سرخ کرده و خراشیده بود زجه سرداده بود.

خیلی متاسف شدم که پربرکت ترین نهاد انقلاب متولی نابودی قسمتی از سرمایه ی  شهر ما شده و آغازی رو کلید زده که احتمالن بهانه ی  دور جدید هجمه ی جنگل خواران فرصت طلب  به گنجینه ی «جان دارِ» ملی ما خواهد بود.

نگین نورالشهدا درانگشتر ناهارخوران توی این چند سال به دور از هیاهوی شهر سنگ صبور ما بوده.  اگر طبق عادت  ناهارخوران ما رو برای رسیدن  آخر هفته بی قرار می کرد، اما صفای تنها بودن با شهدا و آرامش محیط معنوی نورالشهدا و  بهره بردن همزمان از طبیعت، غروب به غروب دل ما رو تنگ می کرد و ما رو از تلاطم شهر به این ساحل سبز می کشوند. اما حالا چی ... ! خلوت «ما و شهدا و طبیعت » رو  چه پر سر و صدا دارن خراب می کنند.

با چه وسوسه ای و چه توجیهی این آرامشگاه رو از ما می گیرید و با چه استدلال و منطقی سردرختان رو از بیخ می بُرید.  با چه توجیهی می خواهید سبزینه ی جنگل رو لگدمال چکمه های شهر می کنید.

. آیا شهری به این فراخی که گونه هاش از فقر جاذبه های فرهنگی و تفریحی پیش مردمانش سرخ و شرمگینه     نمی تونست جایی در دسترس تر و  پیش چشم تر از دل طبیعت برای احداث موزه دفاع مقدس و ترویج فرهنگ ایثار و دفاع مقدس  باشه!

از همون جا عهد کردم این درد دلها رو نزد کسی ببرم که امام شهدای نورالشهدا از ایشان بعنوان «دلسوزترین و بادرایت ترین» فرد برای مملکت یاد کردند و همه ی ما سالهاست مفتخریم دل به ولایت ایشان سپردیم.

    از همه گرگاندوست ها و طبیعت دوست های عزیز هم خواهش می کنم عرض حال نورالشهدا رو به محضر رهبر با درایت انقلاب امام خامنه ای بنویسند.

لطفن امروز بنویسید که فردا برای ناهارخوران خیلی دیره.

 

عکس از وبلاگ گرگان نامه

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

نامه ی مهندس چراغعلی رئیس کمیسیون فرهنگی و اجتماعی شورای اسلامی شهرگرگان به دفتر بازرسی مقام معظم رهبری

نظرات ()



داستان- مرگ نیمه تمام
نویسنده: علی شربتی - شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

زاویه چشمام درست زیر سکوی  صحنه ی نمایش گیر افتاده بود و قسمتی از اونو می دید، جعبه هایی فانتزی شبیه صندوق گنج ِ توی فیلم ها  بدون پایه روی هوادر سه ردیف  بیست سی تا چیده شده بودن. صدای کسی بدون اینکه بدونم کجاست می اومد که برای یکی دیگه صحبت می کرد: از امشب برای سه شب اجرا داریم و بعد صندوق ها یکی یکی باز و بسته می شدن و صدای حمید جبلی، کلاه قرمزی و چند صدای کارتونی دیگه آواز عجیب و کودکانه ای می خوندن که از لای جعبه ها که  باز و بسته می شدند می اومد و قطع می شد.  می خوندن و من انگار توی خلسه ای عجیب گیر افتاده باشم و سرم گیج و گیج و گیج و ...

احساس کردم تازه بهوش آمدم.  خودمو روی تختی در طبقه ی دوم  بیمارستانی دیدم. حتی  معنی حرکت دادن اعضای بدن رو نمی فهمیدم، بدون حرکت و  بی اینکه بدونم از کجا تا به اینجا کشیده شدم، بی اینکه زمان رو تشخیص بدم. تنم آرامش بستر چند روزه ای که بهش اَخت شده بود و آرام گرفته بود رو مزه مزه می کرد. نگاهم بی حرکت رو به پنجره ای قفل شده بود که رو به شیروانی های ایرانیتی دور دست سَر می خورد. کبوتری  از پشت پنجره پرید و ذهن در حال اکتشاف منو  آشفته کرد،  توجه نگاهم رو دزدید و بال زنان با خودش به روی بامی که نه دور بود و نه نزدیک نشوند. چند کبوتر بودن که توی یک سطر نشسته بودند. نگاهم از سمت راست، کبوتر به کیوتر می شمرد. یک دو سه، به منقار بعدی شاخه ی زیتونی بود، از فاصله ی به اون دوری مردمک چشماش رو می دیدم که به من زل زده بود. کبوتر بعدی چرخ زنان آمد و جای خالی خودش رو پر کرد، احساس فرود مسیح  توی وجود اون کبوتر بهم القا می شد. هارمونی دلنشینی از صدای ناقوس و اذان توی گوشم پیچید. کبوتر بعدی نبود، بجاش کلاهخود گذاشته بودن که ناگهان تبدیل به نور شد و تابید و درخشش خیره کننده ای گرفت. شوری توی وجودم افتاد، بی اختیار عزرائیل رو احساس می کردم. نور کمی از جایش اوج گرفت و هنگام نشستن تبدیل به دختری بی نهایت زیبا، با لبخندی آرامش بخش شد که با وقار به سمت من می آمد، پشت شیشه ی پنجره ایستاد، تابش لبخندش رو روی بدنم احساس می کردم، بدنم شبیه اندام مصنوعی که هیچ سنخیتی با "من" نداره به نظر می رسید. در خودم حس ماورای زمینی احساس می کردم و عطر آرامشی قریب در وجودم پیچید.  کارهایی  ناتمام توی ذهنم سایه انداخت اما دختر امان نداد و با گذشتن از مرز شیشه ای پنجره تمرکزم رو بسمت خودش جذب کرد. با طمانیه ای با وقار به من نگاه می کرد و نزدیک می شد و من بی اینکه در ذهنم به یادش بیارم احساس می کردم سالهاست منتظرش بودم . آرامش مرگ سرتاپای وجودم رو فرا گرفت، حس رها شدن و پرواز توی وجودم سنگینی می کرد. دختر همچنان که شبیه قاصدکی روی دست نسیم به سمت من می آمد پاهاش رو بالا آورد و مثل مه روی بدنم نشست و در من فرو رفت، لحظه های آخر به یاد آوردم که برای شهادتین نباید فرصت رو از دست بدم،  قبل از اینکه ذهنم به زبان فرمان بده بدنم قفل شد و فشار خرد کننده ای توی اندامم چنگ انداخت، توی ذهنم خواندم "اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان علی ولی الله" . خودم رو توی لحظاتی احساس کردم که انگار سالهاست از خودم بی خبر مانده بودم، توی ذهن مچاله و دردناکم چشم هایم روبه یاد آوردم، با غریبگی پلک های از درد تنیده ام رو باز کردم، سیاهی بعد از چند لحظه کم کم روشنی به خودش گرفت، ، شک داشتم که مرده ام یا زنده، انگار افتان و خیزان بدنم رو از زیر ورطه ی پر افت و خیزی  بیرون کشیده بودم، با ناباوری صورتم رو از روی فرش برگردوندم و بعد کل اندامم رو حس کردم. چند نیشگون از خودم گرفتم، درد نداشت، اما فشار نیشگون بهم فهموند که  توی تنم هستم، نیم ساعتی طول کشید تا با بدنم اَخت بشم، قیافه ی مهربان دخترک شبیه چهره ای وحشی، غضبناک وترک خورده که از لای ترک هاش گدازه بیرون می زد و در چشمان نافذ و سفیدش صیحه ای دهشت زا طنین می انداخت مثل سوزش شلاق به یادم می آمد و داغ وحشت رو بهم می پاشید . ترس تمام وجودم رو می لرزاند و سرم از شدت فشار درد می کرد. خودم رو افتان و خیزان پای کامپیوتر کشاندم تا قبل از اینکه مرگ دوباره به سراغم بیاد داستان مرگم رو بنویسم ...

نظرات ()



دارا و سارا
نویسنده: علی شربتی - یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

پدر دارا برای پر کردن اوقات فراغت پسرش کلی تحقیق کرد تا بهترین کلاس ها درمناسب ترین ساعات روز رو انتخاب کنه، برنامه روزانه خانواده طوری تنظیم شد تا پدر بتونه دارا رو به کلاس ها ببره و برگردونه، دارا هم هر روز با ناز و بی حوصلگی ...

***

سارا از خیلی قبل به فکر تعطیلات و بیکاری های تابستان بود، کلی برای کلاس هایی که ممکنه رایگان برگزار بشه یا هزینه ی کمی بخواد وضمنن نزدیک منزلشون باشه تحقیق کرد تا شاید پدرش با رفتن به کلاس توی تعطیلات تابستان موافقت کنه، بالاخره توی کلاس خوشنویسی که کانون برگزار می کرد ثبت نام کرد، مسئول ثبت نام بعد از اسم نویسی گفت هزینه ثبت نام ده هزار تومنه، لطفن توی اولین جلسه ی کلاس هزینه ثبت نام رو بیارید.

خانم مربی روز اول کلاس موقع حاضر و غایب: سارا

سارا

ساراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

سارااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ساراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نظرات ()



نمایشگاه عکس اینترنتی میثم لطفی
نویسنده: علی شربتی - جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠

...::: نگاه های یک عکاس :::...http://www.misipix.blogfa.com/

نظرات ()



داستان:نوشته هنرمند وبلاگنویس گرگانی سمیه گلبینی مفرد
نویسنده: علی شربتی - جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠

مامان پس بابا فرهاد کی میاد؟شب یلداست ها...
اینو دختر9یا8ساله ای که کنارمن روی صندلی عقب تاکسی همراه مادرش نشسته بودند گفت.
دخترک: مامان امشب شب تولدمه پس بابایی حتما باید برام یا کادوی بزرگ خریده باشه همونی که دوسش دارم مگه نه؟آخ جونم امشب اون چزی رو که آرزوش رو داشتم بدست میارم همون دچرخه آبیه که توی اون مغازه روبروی پارک شهرداریه اگه امشب بابایی اون دوچرخه رو برام بجای کادو بخره انوقت میتونم برم تو کوچه با بچه ها مسابقه دوچرخه سوار بدم ها...حتما بچه ها از اون خوششون میاد...وای انوقت میتونم باهاش برم مدرسه وبرگردم...ولی خانوم که اجازه نمیده دوچرخه رو ببرم مدرسه...اما اشکال نداره من حاضرم هرروز صبح بابایی منو با موتورش ببره مدرسه ولی دوچرخهرو داشته باشم چقدر امروز طولانی شده پس کی شب میشه تا بابایی اون دوچرخه خوشگل رو برام بیاره؟ مامانی باتوام ها
داشتم به مادر دخترک که ساکت ومغموم سرشو به شیشه تکیه داده بود نگاه میکردم انگار تو این دنیا نبود انگار صدای دخترشو نمیشنید که یهو زنگ موبایلش اون رو به خودش آورد  مثل اینکه پشت خطش یکی از آشناهاشون بود.
الو
.......
سلام حسین آقا
.......
ممنون

ممنون حاج خانوم خوبند؟
........
یلدا هم پیش منه داریم میریم دکتر
........
بادکترش صحبت کردید؟الان اونجاست؟
........
البته گوشی رو بدید تا باهاشون صحبت کنم
.........
سلام آقای مشرقی
.........
اما حرفای قدیمی چه کمکی به حال دخترم میکنه
.........
البته شما به عنوان دکترش حق دارید بدونید
............
خوب اون روز فرهاد دست یلدا رو گرفت نشوند روی موتور تا ببرتش براش کادوی شب تولدش رو بخره اما اینجوری که برای منم تعریف کردن توی میدون مازندران بود که با اتوبوس تصادف میکنه

بله فرهاد فوت کرده وفقط یلدا زنده موند
...........
ممنون خدا رفتگان شماروهم بیامرزه
..........
یلدا بواسطه اون کلاکاسکتی که روی سرش بودزنده بوداماضربه شدید به سرش وارد شد
..............
نه از اون به بعد دیگه هیچی یادش نمیونه
..........
هیچی ،هیچی که نه ولی فقط اتفاق هایی که روز تصادفش براش افتاده یادش میاد
...........
نه اون هرروز فکر میکنه روز تولدشه وقرار باباش بیاد دنبالش تا ببرتش براش کادو بخره
...........
نه دکترزیادبردمش اما همه شون میگند نوعی فراموشیه که فقط اتفاق های اون روز یادش میاد
...........
البته حتما میام فقط میشه آدرس رو بدیدبه برادر شوهرم تا من ازش بگیرم
...........
ممنون خدانگهدار
...........
بله حسین آقا
........
خوب خودتون هم میتونستیداین هارو بهش بگید
...........
بله دیگه اگه ازاینجاجواب نگیرم باید بیام تهران
...........
نه ممنون مزاحم شما میشم بخدا
آقاممنون پیاده میشم
مادر ودخترک که گویا اسمش یلدابوداز تاکسی پیاده شدندورفتند
امامدام حرفاشون توی سرمن میپیچیید
یلدا،شب تولد،دوچرخه آبی،تصادف،فراموش تکراری،بابا فرهاد
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

به زعم خودم باز هم منتظر داستان های قشنگ  هنرمند محترم سمیه گلبینی مفرد در  وبلاگ تاکسی شهری و وبلاگ فاخر خودشون، «وبلاگ گرگان تئاتر» هستم.

http://www.bloor.loxblog.net

 

نظرات ()



داستان:«عشق بوف و نیلوفر»
نویسنده: علی شربتی - سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠

زمان داستان: یکی از قرن های اول خلقت

 

- سلام گل «نیلوفر» ! صبح بخیر خواهر، چه خبر؟ چیکار می کنی؟

* سلام نسیم صبا، چه عجب این طرفا، صبح تو هم بخیر. بیخبر عزیزم. دیشب تا صبح داشتم با بوف عزیزم صحبت می کردم و پای حرفای قشنگش نشسته بودم، آفتاب نزده از پیشم رفت، داشتم می خوابیدم تا برای امشب بتونم بیدار بمونم تا بوف جونمو ببینم.آخه دلمون نمی خواد توی روز و جلوی چشم نامحرم و فضول دیگران معاشقه کنیم.

- راستش دیروز یاد عشق تو و بوف افتادم،زمستان نزدیکه، بوف اگه به عشق تو از اینجا دل نکنه گرفتار سرمای زمستان میشه و از بین میره، از طرف دیگه بوف کجا و تو کجا! کافیه بوف یه شب پاشو بزاره رو برگهات، اونوقته که آسیب سختی می بینی.اومدم بهت بگم که کاری بکنی و بفکر عاقبت عشقتون باشی، حالا که عشق تو چشای بوف رو کور کرده لااقل تو بفکر باش.خوب اگه کاری نداری من رفع زحمت می کنم.

 نیلوفر صدای خداحافظی نسیم صبا رو نشنید، آخه اینقدر حرفش اونو فکری کرده بود که به فکر فرو رفت، باید کاری برای بوف و مشکلاتی که نسیم صبا گفت می کرد.تمام طول روز رو توی غم و غصه ی بوف و زمستون سپری کرد. اونقدر فکر کرد و فکر کرد که دم غروب بی اختیار برگهاش بسته شدن و به خواب عمیقی فرو رفت.

شب بوف مشتاقانه به آبگیر اومد تا معشوقه شو  ببینه. اما بجای لبخند مهربان هر شبه ی یار دید نیلوفر برگهاشو بسته و به خواب نازی فرو رفته.دلش نیومد خواب ناز عشقش رو پریشون کنه. تا صبح بالای سر دلدار بی سرو صدا پرواز کرد و نگهبانی یارش رو داد و منتظر بود تا نیلوفر از خواب بیدار بشه تا بتونه ببیندش. صبح هم با اومدن خورشید ناچار شد خسته  و دلشکسته توی لونه ش پناه ببره و تا شب به انتظار دیدن یار صبر کنه. بوف بیقرار و گریان توی لونه به انتظار شب دیدار با دلدار ناله و گریه سر میداد.

شقایق هم صبح از خواب بیدار شد و دید که وای! اینقدر روز قبل رو  توی فکر غم جدایی بوف بیدار مونده که شب از خستگی بیشهوش شده و برگاشو بسته و خوابیده.

از اون زمان هزاران ساله گذشته و این روال همچنان تا امروز ادامه پیدا کرده،نیلوفر روزها غصه ی عاشق رو می خورده و شب از خستگی می خوابه و بوف به عشق دیدن معشوق شبا تا صبح منتظر می شه و روزا ناله کنان و خسته به خواب فرو میره.

میگن نیلوفر بعدها از روی جبر روزگار با وزق ازدواج کرد، اما دلش تا ابد پیش بوف بود و چشماش همیشه از دوریش خیس بود. بوف هم هنوز که هنوزه از غم دوری نیلوفر ناله های جانگدازی سر می ده و هنوز شبا یواشکی به اون سر می زنه و نگهبانی خواب معشوق نازش رو میده

نظرات ()



کفران نعمت
نویسنده: علی شربتی - دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠

قوم بنی اسرائیل نشانه بارز کفران نعمت خداوند هستند . نمونه بارز معجزه الهی، کسانی که نعمتهایی که خداوند بهشون عطا کرد رو قدر ندونستند و مستوجب قطع رحمت خداوند و سرگردانی ابدی در روی زمین هستند، قومی که صدای خدا رو نشنیدند و برای ابد میان همه ی اقوام به بدی شهره و مورد نفرت هستند.

بهانه جویی صفت بدیه، اما نشنیدن صدای عزیزی که تو رو طلب می کنه و دلت به هر دلیل ندای اونو نمی شنوه خیلی کار بدتریه، کاریه که بخاطرش مستوجب قطع نعمت داشتن عزیزی می شی. بی سرزمین می شی و تا ابد حسرت کش سرزمینی می شی که روزی امپراطورش بودی.

تو رو از دور می بینم عزیزم

میون بغض و گریه بی قرارم

بیا بردار غم هامو علی جون

بذار تا روی شونه ت سر بذارم

شعری که تا ابد منو آتیش می زنه، صدایی که خیلی دیر شنیدمش و تا ابد شرمسار عزیزی خواهم بود.

نظرات ()



 
نویسنده: علی شربتی - یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠

بجز غم خوردن عشقت غمـــی دیگر نمی‌دانــــم

                                                       که شادی در همه عالم ازین خوشتر نمی‌دانــم

 گر از عشقت برون آیــــم به ما و من فرو نایـــم

                                                       ولیکن مــا و من گفتن به عشقت در نمی‌دانــم 

 ز بس کانــــدر ره عشق تـو از پای آمدم تا ســـر

                                                       چنان بی پا و سرگشتم که پای از سر نمی‌دانم

 به هــــر راهی که دانستم فرو رفتــــم به بوی تو

                                                      کنون عاجــــز فرو ماندم رهــی دیگر نمی‌دانم 

 به هشیاری می از ساغــر جـدا کردن توانستــــم

                                                       کنون از غایت مستی می از ساغـــــر نمی‌دانم

 به مسجــــــد بتگر از بت باز می‌دانستم و اکنون

                                                       درین خمخانــــه‌ رندان بت از بتگـــر نمی‌دانـم

 چو شد محـــرم ز یک دریا همه نامی که دانستم

                                                       درین دریای بی نامـــی دو نام‌آور نمی‌دانــــــم

 یکی را چون نمی‌دانم سه چون دانم که از مستی

                                                       یکی راه و یکی رهرو یکی رهبـــر نمی‌دانـــم

 کسی کانـدر نمکسار اوفتد گم گردد انــــــدر وی

                                                        من این دریای پر شور از نمک کمتر نمی‌دانم

 دل عــــطار انگشتی سیــــه رو بود و این ساعت

                                                       ز برق عشق آن دلبــــر بجز اخگــــر نمی‌دانم

 (عطار)

نظرات ()



- مامان این فضیل راهزن چقدر بوی سیگار میده!!!
نویسنده: علی شربتی - سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠

یک روز مهر ماه 90، ایستگاه شهرداری به سمت دخانیات

پیرمردی زنده دل حدود 90 ساله به نام آقای سلیمانی روی صندلی جلو نشسته و دو آقا در صندلی عقب و هر چهارنفر منتظر مسافر چهارم بودیم تا حرکت کنیم. انتظار به سه چهار دقیقه رسید، توی آینه دیدم آقایی سیگاری رو  که آخرین پُک رو بهش زد به زمین انداخت و در حالی که دود زیادی رو عین دیزل از دهنش خارج می کرد قصد نشستن در صندلی عقب را داره. مطمئناً ورود ایشان به فضای بسته و عمومی تاکسی باعث اذیت همه می شد. بعنوان راننده از ایشون عذر خواستم و برای اینکه با سوار کردن مسافر دیگه ای به مرد سیگاری بر نخوره حرکت کردم. پیر مرد پرسید چرا سوارش نکردی، گفتم چون تازه سیگارش رو کشیده و به شدت بوی سیگار میداد، سوار می شد همه تا آخر مسیر اذیت می شدیم.

پیرمرد خندید و گفت: امان از سیگار. من الان نود و خُرده ای سالمه، از بیست سالگی سیگاری شدم و تا هشتاد سالگی سیگار کشیدم، یعنی شصت سال. حدود ده سال پیش توی همین مسیر سوار تاکسی شدم، ناگهان پسر چهار پنج ساله ای که بغل مادرش بود با دیدن من دماغش رو گرفت و با صدای بلند به مادرش گفت:

مامان! این آقا چقدر بو میده ه ه هسبز

پیرمرد ادامه داد: همه مسافرای تاکسی زدند زیر خنده قهقهه اما من از خجالت داشتم آب می شدماوه. این جمله ی پسرک اینقدر به استخوانم نشست که همونجا پاکت سیگارم رو مچاله کردم و برای همیشه از پنجره ی تاکسی به بیرون پرد کردم.عصبانی

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

«انرژی همچ وقت از بین نمی رود بلکه از حالتی به حالت دیگر در می آید»

یک قانون فیزیک است که بنده آنرا به رفتار انسانها در جامعه هم تعمیم میدهمش.

هر رفتاری که از ما بعنوان یک عضو از جامعه ی بشری سر می زند اغلب بدون اینکه خودمان از آن مطلع باشیم بصورت موج از ما ساطع و دیگران را تحت تاثیر قرار می دهد. یک جمله، یک سلام، یک بدخلقی و ... ممکن است تاثیری به درازای تاریخ در فرد یا جامعه ای ایجاد کند. داستان فضیل راهزن را همه ی ما شنیده ایم که با شنیدن تلاوت آیه ای از قرآن متحول شده و راهزنی را رها و عارفی راستین می شود. جمله ی کودکانه ی طفلی خردسال هم مانند ملاتی از حقیقت ستون اراده پیرمرد رو  استوار کرد تا بعد از شصت سال سیگار رو ترک کنه.

بیایید بیشتر مواظب رفتار و گفتار خودمون باشیم، چه بسا جمله ای یا عملی از ما اثری در حد مرگ و زندگی بر روی کسی بزاره. داستان فضیل راهزن رو برای یادآوری مرور می کنم:


ادامه مطلب ...
نظرات ()



حاج آقا!!!!!!!!!!!!
نویسنده: علی شربتی - سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠

ساعت 12 روز تاسوعا 90/9/14

همه ی بازار به نشانه عزای حسین(ع) و یارانش تعطیل بود، کمتر کسی در خیابان دیده می شد که به قصدی جز شرکت در مراسم عزاداری در حال تردد باشد. پسری حدود 25 ساله از سازمان آب سوار تاکسی شهری شد که بعنوان فروشنده در مغازه ی پارچه فروشی در همان حوالی کار می کند. بلافاصله تلفن پسر زنگ خورد و او با نزاکتی آمیخته با ترس از موجودی به نام حاج آقا!! شروع به صحبت کرد:

-پسر: سلام حاج آقااااا

*حاج آقا: .................

-پسر: تازه تعطیل کردم بخدااا

*حاج آقا: .................

-پسر:  نه بخدااا حاج آقا، الان ساعت دوازدهه، مغازه رو تازه تعطیل کردم و همین الان سوار تاکسی شدم. هنوز به تابلو هم نرسیدم.

*حاج آقا: .................

-پسر:  طبق دستورتون مغازه رو ساعت 8  باز کردم و تا الان بودم، هیچکس تو بازار نیست،همه ی مغازه ها هم تعطیله، هر کی دید مغازه بازه یه متلکی می انداخت. با این حال تا 12 مغازه باز بود.

*حاج آقا: .................

-پسر:  چی!؟ یازده زنگ زدین و گوشی رو برنداشتم! امکان نداره، مطمئنید شماره رو درست گرفتید یا می خواین یه دستی بزنید! بخدا، به امام حسین تا الان مغازه بودم، میتونید از خانوم غیناقی بپرسید. دیدم هیچکی تو بازار نیست و ساعت 12 شده، این بود که مغازه رو بستم تا برم حداقل آخرای مراسم عزاداری شرکت کنم.

*حاج آقا: .................

-پسر: پس دیگه از فردا نیام؟! چشم حاج آقا، دیگه از فردا نمی آم مغازه تون، کلید مغازه رو کی تحویل بدم؟

سپس حاج آقا!!!!!!! بی خداحافظی تلفن رو قطع کرد؛ پسر مغموم و اندوهناک سرش رو به زیر انداخت و با خرده های غرورش که پیش سرنشینان تاکسی خرد شده بود و کف ماشین ریخته شده بود شروع به بازی کرد.

 

توضیح یک : حضور تاکسی شهری در امر نقل و انتقال مسافر در ظهر تاسوعا منفعت جویانه نبود.

توضیح دو: «حاج آقا» کیست؟: پدیده ایست که در سی سال اخیر در کشور ظهور یافته و کارکردی دقیقاً برعکس با بار معنوی واژه دارد.

نظرات ()



روز آذربادگان
نویسنده: علی شربتی - پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠

این وبلاگ امروز رو در تقویم خودش بعنوان «آذربادگان» ثبت نمود و همه ساله آنرا گرامی خواهد داشت.

آذربادگان 90 مبارک

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=--=-=-=

«محکمه»

اخم کردم
چشمامو بستم
سرمو برگردوندم
پرخاش کردم
راهمو کج کردم
به شهر دیگه ای کوچ کردم
کشور به کشور و قاره به قاره فرار کردم
به اعماق آسمان و آبها گریختم
اما چه فایده، یک روز صبح چشم باز کردم و دیدم اسیر شدم و گرفتار بند و زنجیر.
جرم اسارتم هر چه باشه به جان خریدارم، حکم، حکم شما و سر اطلاعت ما
                                                * * *
ناگهان محشر شلوغ شد و غلغله ای به پا شد، اوقات خدا تلخ شد و برای سرکشی از محکمه بیرون رفت.
از فرصت استفاده کردم و به کتاب "لوح" که روی میز خدا بود سرک کشیدم.
 توی صفحه ی سرنوشت من با خط خود خدا نوشته شده بود "عشق".
                                                * * *
خدا برگشت و با دیدن من با اوقات تلخی گفت:
- این عاشق چرا هنوز اینجاست!!! چرا نفرستادیدنش بهشت
وقت نداریم، نفر بعد ...


نظرات ()



سرقت از تاکسی شهری
نویسنده: علی شربتی - یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠

دیشب یه دزد یا بهتره بگم یه دله دزد بی معرفت شیشه ی تاکسی شهری رو با سنگی که دورش رو با پلاستیک پیچده بود شکوند و با خیال راحت وارد ماشین شد و موجودی درون اون از جمله  پول، تراول، کارت های اعتباری و مدارک رو به یغما برد. اینقدر گیج و داغونم که هنوز حوصله نکردم فکر کنم ببینم چه مدارکی رو بردند.

هپروتی تر از اونم که سرقت پول به هر مقدار که باشه برام مهم باشه، اما سرقت دو تا موبایل و یه دفتر که حاوی داستانها و مطالب وبلاگ تاکسی شهری رو بود برام خیلی گران تمام شد و برای اونا به تمام معنا عصبی و داغونم. مهم تر از دفترم (که حاصل ماهها تلاشم برای نوشتن بود) یه موبایل قراضه بود که توش مطالب محرمانه و کاملاً شخصی وجود داشت که خوندن اونا توسط یه چشم ناپاک، یه فکر پلید و یه نگاه نامحرم خونمو به جوش میاره ...

مطلب مفصل و  انتقادی راجع به «گشت پلیس امنیت اخلاقی» توی دفتر سرقت شده ام نوشته بودم که احتمالاً الان کاغذهاش داره  توی دستای دزد بی معرفت و  معتاد ورق ورق لول(لوله)، زرد و سیاه و بعد سوخته می شه که قسمت نشد توی تاکسی شهری بنویسمش.

دیشب و امروز برای اولین بار بابت پیگیری و اعلام سرقت از اتومبیلم گذرم به پاسگاه پلیس افتاد، با دیدن آدمایی که با لباس های خونین و بعضا پاره و سر و کله و بدن که باند پیچی و کچکاری شده بود، شلوارهایی که به اندازه لباس ده نفر آدم عادی جیب و زیپ داره، دست هایی که با دستبند به دیوار یا دست های یک سرباز قلاب شده، کاروان های چند نفره که به پاهاشون زنجیر بسته بودن، سر و صداهای وحشتناک که به فحش و ناسزا آلوده شده بود، امیدم رو به مدنیت، گفتمان و محاسن اخلاقی و  انسانی بدر اون جمع به کلی از دست دادم. هنوز از دیدن صحنه ها و آدم هایی اون چنین که خداییش تا حالا توی جامعه ندیده بودمشون روحیه م داغونه و سرم داغه.

با راهنمایی یه سرباز محترم به چهارراه میدان و جنب بازار عباسعلی برای یافتن موبایل به سرقت رفته که احتمالاً برای فروش به اونجا برده خواهد شد رفتم. تا حالا شاید چند هزار بار از اون گذر و چهارراه رد شده بودم اما هیچوقت چشمم این جماعت و این بازار مکاره رو ندیده بود، داشتم شاخ در می آوردم که این بازار غیر رسمی با آدمایی متفاوت  که توی چشماشون به تمام معنا خالی از حرمت و انسانیت و برعکس پر از ددیت و تهاجم بود و کلی جنس که از نحوه ی عرضه شون معلوم بود دزدی هستند رو تا حالا ندیده بودم.

دیدن آدمایی که انگار اکثرشون رو بعد از یه فساد بدنی یک ماهه  و پر از زخم های عفونی از توی قبر درآورده باشن با لباس هایی که انگار از توی تن مرده های یه گور دسته جمعی درآورده باشن برام وحشتناک، سرگیجه و تهوع آور بود.

هر کی منو بخاطر بکار بردن این ادبیات برای موجودات عجیب الخلقه ای که دیدم محکوم میکنه خواهش می کنم اول یک سری به اونجا بزنه و بعد اظهار نظر بکنه.

************************************

الان چند ماهه که چهارتا اتومبیل پلیس که داخل هرکدامشون 4 نفر کادر رسمی پلیس جلوس کردند( 2 تا خانوم و 2 تا آقا و جمعاً حداقل 16 نفر) توی خیابونای شهرمون بالا و پایین میرن و هر چند دقیقه یکبار پیاده میشن و به لباس های معمولی دختر خانوم ها و (حتی به چشم دیدم خانوم های 40 ساله) گیر میدن و در خیلی از موارد جلوی چشم های کنجکاو و متاسف مردم اونا رو به زور سوار ماشین می کنن و می برند . چند بار به عینه دیدم که خانم پلیس های موصوف با مشت به پهلوی دخترهایی که التماس می کنند که رها بشن کوبیدن و با خشونت رفتار و گفتار که در شان یه آدمکش حرفه ای  و مزدوره با طفل معصوم ها برخورد می کنند و سوار ماشین میکنندشان.

این شهر پر از مراکز ثابت و مظاهر زور گیری، سرقت، خرید فروش مواد مخدر و روانگردان، درگیری های دسته جمعیه، اما پلیس ما وقت نداره سری به اونجا بزنه، یکی از اونا امروز در جواب سئوال من از چگونگی عدم برخورد پلیس با همچین مراکزی که به صورت علنی بازارچه دارن گفت: " آقا نیرو نداریم، سرباز برای نگهبانی هم کم داریم چه برسه برای دستگیری و پراکنده کردن اراذل و اوباش مجتمع که کینه ی شتریشون حتی توی پاسگاه هم دست به قمه و کارد می بره و بعضاً شکم سرباز های بیچاره رو سفره می کنه، اندک پرسنل رسمی که وجود دارن هم بیشتر درگیر بروکراسی اداری پاسگاه ها هستند والبته  رغبت هم نمی کنن خودشون رو درگیر کنن، مگر طرح چند روزه ای از بالا اجرا بشه تا چند تا سرباز بفرستیم و چند تاشون رو دستگیر کنیم و ..."

به عینه دیدم که توی صحن پاسگاه شهیدچمران و امام رضا سه چهار نفر کادر رسمی  پلیس تشریف داشتند که یا پرونده به دست توی اتاق ها دور می زنن و پشت سرشون ده ها ارباب رجوع و شاکی رو مثل برگ های اسیر باد می کشونن و یا با هم سر پست دادن و یا خوابیدن و کی بیدار شدن مشاجره می کردن.

توی هر پاسگاه هم حدود ده نفر سرباز لاغر و قلمی که حتی چند نفری هم زورشون نمی رسید دونفر جوان قلچماق که با دست شکسته و به زور وارد پاسگاه شده بودند و با فریاد و زورگویی توی اتاق های پاسگاه دنبال کسی می گشتند رو متوقف کنند و جالب اینکه کادر رسمی پلیس کنجکاوانه فقط نظاره گر ماجرا بودند.

پاسگاه ها، جایی که مستقیماً با امنیت عمومی جامعه سروکار دارن به گفته ی خود پرسنل پلیس با کمبود کادر و حتی بنزین برای تردد و گشت زنی مواجه هستند با  کادر غیرعملیاتی اسیر بروکراسی کهنه و ناکارآمد که برای درافتادن با باندها و مراکز فروش کالاهای قاچاق و مسروقه تنشون نمی خواره درگیر هستند اما همین پلیس دست و دلبازانه 16 نفر کادر رسمی (با اضافه شدن دو ماشین سفید رنگ تعدادشون به 24 نفر هم می رسه) رو با برای پاییدن بالا و پایین رفتن یکی دوسانت مانتوی دخترخانم ها از صبح تا شب توی خیابان های گرگان می فرسته،چرا؟

چند نفر توی این کشور طرز فکرشون اونطوریه که چند سانت بالا و پایین رفتن مانتوی خانم ها ممکنه ایمان راسخشون رو متزلزل کنه. با خودم فکر میکنم توی سر اینطور آدمایی که باعث ایجاد همچین طرح های خفت باری در جامعه میشن درباره «زن» چی مگذره،طرحی که شاید 10 سال دیگه تعریف کردنش باعث حیرت و خنده جوان های اون موقع می شه.  (1)

تعجب می کنم چطور وقتی رییس جمهور مملکت توی رسانه ملی به طور شفاف و قاطع با اجرای این طرح خفت بار که باعث ننگ ایران و ایرانیه و هزینه زیادی برای پلیس از نظر نیرو و ادوات و به مردم از نظر امنیت وارد می سازه، مخالفت می کنه باز هم این طرح با قدرت اجرا می شه. انگار دوستان چشمانشون رو روی فساد اداری، چپاول ثروت های مردم ایران توسط لابی های سیاسی و اقتصادی و نا امنی اجتماعی بستند و توی افکار جنسی خودشون غوطه ور هستند.

*******************************************************

یادم میاد چند سال پیش یکی از دوستان وقتی از دستبند زدن کسانی که آستین کوتاه داشتند در اوایل انقلاب به تیربرق خیابانها و رنگ کردن دستانشون برام تعریف می کرد اینقدر برام این کار احمقانه و دور از ذهن به نظر می رسید که حتی با قسم خوردن ایشون هم موضوع رو باور نکردم.

اگه نگاهی به تاریخ بیندازیم می بینیم که هر نوع رفتارهای افراط و تفریط گرایانه در هر عصری تا ابد داغ محکومیت و تکفیر از جانب افکار عمومی رو بر پیشانی خواهد داشت.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »