گلناز

 ساعت 8 صبح بود و خانم جوانی که چادر به سر داشت وارد شعبه شد و مستقیم سمت باجه ی من امد. با خجالت و آهسته گفت من دفترچه م پاره شده و خیلی به پولم احتیاج دارم، میشه از روی کارت ملی بهم پول بدین؟ گفتم حتمن اینکار رو میتونم انجام بدم اما متاسفانه از صبح ارتباط ماهواره ای قطع شده و فعلن نمیتونم کاری انجام بدم. نگاه به کارت ملی اش کردم- اسمش گلناز بود و بیست سال داشت و توی رفتارش شرم و حیا و خجالت موج میزد- گلناز با شنیدن حرفم خیلی نگران به ساعت دیواری نگاه کرد و گفت من خیلی عجله دارم و باید برگردم خونه.ناگهان همکارم از ته شعبه بلند گفت:ارتباط وصل شد، به گلنازگفتم خیلی خوش شانسی که با ورودت ارتباط وصل شده.گل از گل گلناز شکفت و آهی کشید.در جستجوی حساب گلناز بودم که گفت اتفاقن مت خیلی آدم بد شانس و بد بختی ام. راستش رو بخواهید شوهرم دفترچه م رو پاره کرده تا نتونم از حسابم پول بگیرم. بهم هیچ خرجی نمیده و هیچ چیزی توی خونه ندارم که بخورم، الان سه ماهه ازدواج کردم و روزگارم سیاه شده. الان دو روزه هیچی نخوردم بخاطر همین بی اجازه اومدم بیرون تا از حسابم پول بگیرم تا چیزی برای خوردن بخرم، اگه رحمت بفهمه اومدم بیرون باکابل کبودم می کنه.

از حرف گلناز دنیا دور سرم شروع به چرخیدن کرد و قلبم فشرده شد. سرعتم رو زیاد کردم تا گلناز زودتر به خونه برگرده. فقط برای اینکه بهش روحیه داده باشم گفتم صبر کن خواهر، صبر. همیشه یک در از جایی که فکر نمیکنی باز میشه وهمه ی سختی ها زودتر از اونچه که فکر میکنی تموم میشه. حساب گلناز رو پیدا کردم، حسابش پانزده هزار تومن موجودی داشت، با خودم گفتم یعنی با پانزده تومن چی میتونه بخره. تصمیم گرفتم خودم بهش پول بیشتری بدم.
اما اگه ناراحت بشه چی!؟ اگه شوهرش بفهمه و برای هر دومون شر درست بشه چی!؟ 
-گلناز گفت منو ببخشید، خودم خیلی خجالت می کشم که بخاطر همچین پول کمی مزاحم شما شدم اما چاره نداشتم این حساب رو پدرم وقتی بچه بودم برام باز کروه بود- میان تردید وحشتناکی مونده بودم. هم دلم نمی اومدکمکش نکنم هم دلهره داشتم کمک من باعث دردسر بیشترش بشه.دلم نیومد به حسابش دست بزنم و تصمیم گرفتم به خودش پیشنهاد بدم که بهش پولی قرض بدم. پانزده تومن روی باجه گذاشتم و تا آمدم حرف بزنم ناگهان تلفن همراه گلناز به صدا در امد، رنگ دختر پرید، با شتاب پول رو از روی باجه برداشت و با دویدن از شعبه خارج شد.
یادداشتهای تاکسی شهری
علی شربتی
931227

/ 0 نظر / 26 بازدید