غرور

  

به شبشه ی ماشین کوبید
با نگاهی که پر از التماس بود گفت
لطفن یک باطری بخرید.

گفتم چرا استین کوتاه پوشیدی؟! هوا خیلی سرده.

با غرور گفت من گرممه.

یک اسکناس پانصد تومنی را به طرفش گرفتم.

گفت باطری دوهزار تومنه.

گفتم باطری نمیخوام.

طوری سرش رو برگردوندو و رفت که احساس کردم غرورش شکست. چند دقیقه بعد با یه بستنی روبروم ایستاده بود و سعی می کرد با ولع بهش گاز بزنه و زیر چشمی نگاهم می کرد. به دستاش نگاه کردم، از سرما میلرزید.
مکان گرگان روبروی عدالت 13

/ 0 نظر / 31 بازدید