داستان 11

 

۱۱ یک جفت پا بود که زانو نداشت، نمی توانست راه برود، نمی توانست قدم از قدم بردارد.از عددهای زیادی کمک خواست اما هیچکدام اعتنایی نکردند. ۱۱ نا امید بود و دلخسته، دیگر رمق نداشت در جستجوی عددی که یاری اش کند خود را روی زمین بکشد. بعد از مدت ها طی راه پای کوه بزرگی رسید. ۸ را دید و پرسید پشت این کوه چه سرزمینی است؟ ۸ مغرور و بی اعتنا گفت بالای این کوه آشیانه ی سرور عددها جناب ۹ است،سپس  از روی استهزا و بدجنسی ریشخندی زد و گفت: به خدت زحمت نده، عدد های زیادی سعی کردند از این کوه بگذرند اما موفق نشدند. حتی ۷ و ۶ که دونده های بزرگی هستند نتوانستند از این کوه گذر کنند، تو که حتی نمی توانی راه بروی. ۱۱ با شنیدن اسم  ۹ امیدوار شد و میدانست ۹بسیار دانا و مهربان است. امیدش زنده شد و سینه خیزان از کوه بالا رفت. وفتی پای دروازه قصر ۹ رسید از خستگی و جراحت های مسیر خسته و خون آلود بود. رنجور و ناتوان ۱۱ را دبد و چون بسیار دل رحم و مهربان بود نقش عصای او را عهده دار شد و  زیر بغل ۱۱ را گرفت و از زمین بلندش کرد. بعد از مدتی آن دو آنقدر با هم صمیمی شدند که وجود واحدی زا تشکیل دادند و در هم ذوب شدند. ۹ عصای یازده شد و زیر بهل او را می گرفت و با هم راه می رفتند

۱۹

----------

   19-----------------------------------------------------

 

 بیدار شد از خواب دید اردی بهشت است

آب و هوا سرشار از عطر فرشته ست

در برکه ی چشمان تو گم کرد خود را

از یاد برد آهسته آهسته که زشت است

فهمید در لبخند تو رازیست پنهان

پیشانی ات پیداتر از هر سرنوشت است

یک عمر بذر مهر در دل کاشت اما

عشق تو طوقان بود و زد بر هر چه کشته ست

 

 

 

/ 0 نظر / 39 بازدید